تبليغاتX
پرستوی مهاجر
دین ، اجتماع ، اعتقاد و خاطرات دنیای گذران من
 هيچ
 
بنگـر  ز جهـان چـه طَرْف بـر بستم
هيچ!
 
 
و ز حاصـل عمـر، چيـست  در دستم
هيچ!
 
 
شمـعِ طربـم،  ولـي  چـو  بنشـستم
هيچ!
 
 
من جام جـمم، ولـي چـو بشـكستم
هيچ!
 

 

 

ولادت حضرت زهرا را به تمام دوستان تبريک عرض می کنم . اميدوارم نام و ياد مادر

 

عزيزمان را هميشه در خاطر داشته باشيم و راه و روش زندگی او را الــــگوی خود

 

قرار دهيم . ايشان فــقــط در 18 ســـال (نه بيشتر) که سراسر آن با رنــج و

 

مشقت و سختی و مشکلات سپری شد ، ســرور زنان عالم شد ، ولـی ما ؟؟؟؟

 

 

 

 

 
 
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/04/24  |
 اين تذهبون ؟
اين تذهبون ؟
يک بار شنيديم بزرگي مي گفت وقتي به امام سلام مي دهيم حتما جواب مي دهد چون جواب سلام واجب است وامام واجب را ترک نمي کند اين ترافيکهاست ( ترافيک دنيا ) که نمي گذارد ما جواب را بشنويم ! چقدر متاثر کننده است !
ولي ما به اين حال ديگه عادت کرديم خداوند مي فرمايد بعد از مرگ خواهد فهميد .
اباعبدالله حديث بسيار زيبايي دارند :
دين لق لقه دهان مردم است
واقعا ما هم اين طور هستيم کي مي خواهيم بفهميم ؟ واقعا دير شده است بايد قدر لحظات را دانست.
.يا حي الذي يحي الموتي جانم را زنده کن وببخش مرا با نعمتهايت گناه کردم چه افسوسي بدتر از اين خدايا حسرت را در اين دنيا نصيب فرما ! تا به خودم بيايم ! مي گويند قيامت روز تغابن است خوب وبد هر دو به اين حال مبتلا هستند
خدايا ببخش بر پاهايي که مي رود اما نه بسوي تو ، بدني که فرسوده مي شود اما نه براي تو !نه براي تو! يعني نه براي صاحبش ! ببخش بي آبرويي دلهايمان را به ياد همه است به غير از آقايش
يا مهدي تا نظرت نباشد چطور من درست شوم ؟ به حر ، آقايش نظر کرد وتوفيق يافت که در پشت آقايش نماز بخواند و اولين کس بود که در رکاب اباعبدآلله به شهادت برسد . اقا جان يک نظر شما کافي است .
به اميد کسب لياقت براي جلب عنايت مولا صاحب الامر

منبع : گروه مشکان

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/04/18  |
 ارزش لحظات

هر پلك زدن مرگ يك لحظه است

 

 

و مژه ها سوگواراني سياهپوش

 

 

در ماتم قتل عام لحظه ها

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/04/15  |
 در جستجوی خداوند
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست .
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/04/11  |
 طفلی درون کلبه تنگی سرد

گیرم نشاط دنیا را یکسر به دامن من ریزند ،

 

یا آنچه محنت آور و نازیباست همواره از دلم بگریزند ،

 

آیا در آن زمان که بخندم شاد ، لرزان لبی ز غصه نخواهد بود ؟

 

چشمی ز پشت قطره اشکی گرم ، بر نقش غم نگاه نخواهد دوخت ؟

 

آیا شبی سیاه به رویی زرد ، اشکی به یاد رفته نمی­لغزد ؟

 

طفلی درون کلبه تنگی سرد ، با مادری گرسنه نمی­لرزد ؟

 

آخر کنار حسرت و رنج ای دوست ، فارغ کجا توان شد و خوش خندید ؟

 

آن درد را چگونه نباید دید و وین ناله را چگونه توان نشنید ؟

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/04/05  |
 

اغتنام همان ساعتى كه در آنى

«يا اباذر اذا اصبحت‏فلا تحدث نفسك بمساء» تأكيد همان مطلب است به يك بيان ديگر. مى‏گويدصبح كه از خواب بلند مى‏شوى فكر نكن كه تا شب زنده مى‏مانى، فكر كن‏همين است «فلا تحدث نفسك بسماء و اذا امسيت فلا تحدث نفسك‏بالصباح» در شب فكر نكن كه حتماً فردايى خواهى داشت. تا فردا زنده‏خواهى ماند. فرض كن همين است، اين آخرين لحظات است «و خذ من‏صحتك قبل سقمك و حياتك قبل موتك فانك لا تدرى ما اسمك غداً» حالاكه فعلاً اين حيات را دارى از آن استفاده كن، فرصت را غنيمت بشمار. براى‏اين كه نمى‏دانى فردا چه كاره‏اى؟ اسمت چيست؟ مرده يا زنده؟ حالا كه زنده‏هستى قدر اين زندگى را بدان. حالا كه سالم هستى پس از سلامتى بهره‏بردارى كن. فردا نمى‏دانى چه اسمى خواهى داشت. اين هم بيان ديگرى است‏براى مطلبى كه قبلاً فرمود و هم ارتباطش با آن فراز قبلى كه فرصت را غنميت‏شمار «صحتك قبل سقمك و حياتك قبل موتك اغتنم» ارتباطش را با آن بيان‏مى‏فرمايد.

منبع : گروه اینترنتی مبین

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/04/03  |
 داستان

صبح بود . مردم را كنار زدم و او را ديدم . هزار تازيانه خورده بود و در وي اثر نكرده بود . او را روانه چوبه دار كردند . در راه درويشي خود را به او رساند و پرسيد : عشق چيست ؟
لبخندي زد و گفت : امروز بيني و فردا و پس فردا . درويش نفهميد و من فهميدم .
امروز او را مي كشند و فردا مي سوزانند و پس فردا خاكسترش را به باد مي دهند .
بندي كه به او بسته بودند ، سنگين بود و او مي خراميد . به زير دار رسيد . بوسه اي بر چوبه دار زد و گفت : " معراج مردان ، عشق است . "
جماعتي كه مريدانش بودند ، پرسيدند : چه گويي كه ما مقرانيم و منكراني كه بر تو سنگ مي زنند ؟
گفت : از براي شما يك ثواب و ايشان را دو ثواب باشد .
مي دانستم كه منظورش چيست . مردمي كه بر او سنگ مي زدند از قوت و صلابتشان و توحيدشان بود و يارانش از حسن ظن . حسن ظن از فروع بود و توحيد از اصول .
شبلي آمد . رو به او كرد و گفت : تصوف چيست ؟
گفت : كمترين مقامش اين است كه مي بيني .
شبلي گفت : مقام اعلايش چيست ؟
گفت : تو را بدان راه نيست .
شبلي سر بر زمين انداخت . هر كس سنگي برداشت و انداخت . شبلي گلي انداخت . آه از او بلند شد . در چشمانش افسوس را ديدم . مريدي از مريدانش گفت : آخر اين همه سنگ انداختند ، هيچ نگفتي ، از اين گل آه بر مي آوري ؟
فرمود : آنها نمي داند ، معذورند . از او سختم آمد كه مي دانست و نمي بايست انداخت .
معتصم گفت : دستش ببريد .
دستانش را بريدند . بغضم تركيد . او فقط لبخندي زد . مريدي گفت : چرا مي خندي ؟
فرمود : " الحمدالله كه دست ما بريدند . مرد آن باشد كه دست صفات ما را كه كلاه همت از تارك عرش مي ربايد ، ببرد . "
امريه رسيد : پاهايش را نيز ببرند . بريدند . اشكم سرازير شد . ولي او تبسمي كرد و فرمود :
" با اين پاي سفر خاكي مي كردم ، قدمي ديگر دارم كه هم اكنون سفر دو عالم خواهم كرد . "
سپس خم شد و دو دست بريده را بر رويش ماليد و سرخ روي شد . گفتند : چرا چنين كردي ؟
فرمود : " نمازي كه عاشقان گذارند ، وضويش چنين باشد . "
چشم هايش را در آوردند . چشمانم را بستم . فغان از مردم بلند شد . عده اي گريه مي كردند و سنگ بر زمين انداختند و ديگران سنگ برداشتند و به او زدند . امر رسيد : زبانش را در بياوريد .
فرمود : صبر كنيد كه سخني بگويم . روي به آسمان كرد و گفت :
" بدين رنجي كه از براي من بر مي دارند ، محرومشان مكن . و از اين دولتشان بي نصيب مگردان . الحمدالله اگر دست و پاي من بريدند و اگر سر از تنم جدا مي كنند ، در مشاهده جمال تو بود . "
گوش و بيني او را بريدند و آخرين كلمه اي كه متكلم شد اين آيه بود :
" آنانكه ايمان به روز رستاخيز ندارند ، از روي استهزا تقاضاي ظهور آنرا با شتاب دارند ، اما مومنان سخت ترسناكند و مي دانند آنروز بر حق است . "
سپس به صليبش كشيدند . در ميان سر بريدن تبسمي كرد و جان داد و من را بي مراد كرد . ديگر مريدي بودم كه مرادش را بر دار كرده بودند .
او را فردايش پاره پاره كردند و فقط گردن و كمرش ماند . از تكه هايش صوت انالحق آمد . تكه تكه اش كردند و باز صوت انالحق آمد . سوزاندنش و خاكسترش در دجله ريختند . از آن هم صوت اناالحق آمد . پس از آن ديگر كسي به اين مقام نايل نشد .

حافظ گفت :
گفت آن يار كز او گشت سر دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد

منصور حلاج خدا شده بود . همين .

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/27  |
 فيلم تکان‌دهنده قتل خانواده فلسطينی به‌دست سربازان بااخلاق اسراييل!
فيلم تکان‌دهنده قتل خانواده فلسطينی به‌ دست سربازان با اخلاق اسراييل!

http://www.baztab.com/tmp/upload/media/42.wmv

 

اليس صبح بقريب !

 

سحر خيز مدينه کی

 

می آيی ؟

 

 

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/25  |
 الا ای رهگذر! منگر، چنین بیگانه بر گورم

الا ای رهگذر! منگر، چنین بیگانه بر گورم

چه می خواهی؟ چه می جویی؟ در این کاشانه ی عورم

چسان گویم؟ چسان گریم؟ حدیث قلب رنجورم

از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن

نمی دانی! چه می دانی؟ که آخر چیست منظورم؟

تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم

کجا می خواستم مردن!؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان، به سوز فقر لرزیدم

چه ساعت ها که سر گردان، به ساز مرگ رقصیدم

از این دوران آفت زا، چه آفتها که من دیدم

سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدم

ز بس که با لب محنت، زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم

چه می پرسی که چون مُردم؟ چسان پاشیده شد جانم

چرا بیهوده این افسانه های کهن بر خوانم؟

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهر

که خون دیده، آبم کرد و خاک مُرده ها، نانم

همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم!

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم: انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بدمستی

وجودم حرف بی جایی شد اندر مکتب هستی

شکست و خرد شد، افسانه شد، روزم به صد پستی

کنون ... ای رهگذر! در قلب این سرمای سرگردان

به جای گریه، بر قبرم، بکش با خون دل دستی :

که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی!

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/24  |
 عالم فانی

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/21  |
 غفلت از ارزش عمر؛ ديوانگى حقيقى

غفلت از ارزش عمر؛ ديوانگى حقيقى  

غفلت از ارزش عمر ، دیوانگی حقیقی است . غافل از اينكه خود ما به اين ديوانگى مبتلا هستيم. سرمايه عمرما از پول خيلى بيشتر قيمت دارد. با عمر است كه همه چيز پيدامى‏شود، هم پول دنيا پيدا مى‏شود، هم سعادت آخرت پيدا مى‏شود.ولى اين سرمايه را حاضريم مفت ببازيم، بنشينيم تماشا كنيم كه ببينيم‏چه طور مى‏گذرد. بالاتر، طورى بگذارنيم كه نفهميم چطور گذشت.مثل اينكه از داشتنش خسته شده‏ايم و مى‏خواهيم اين را از دست‏بدهيم. اين حقيقت جنون است، ولى جنونى است كه اغلب آدم‏ها به آن‏مبتلا هستند. مى‏خواهند سرگرمى داشته باشند، مى‏خواهند عمرشان رابى‏خودى صرف كنند، ما اين دو نعمت را همه كما بيش داريم، هم‏صحت و هم فراغت. يعنى مى‏توانيم در بين كارها گزينش كنيم. اگردلمان خواست يك عبادتى انجام بدهيم، دو ركعت نمازى بخوانيم،يك صفحه قرآن بخوانيم، يك چنين فرصتى را داريم، اما از آن استفاده‏نمى‏كنيم. اين فراغت را داريم، از آن بهره بردارى نمى‏كنيم. يك وقتى‏كه كار بر ما سوار شود، آرزو مى‏كنيم كه اى كاش يك فرصتى پيش‏مى‏آمد يك زيارتى مى‏رفتيم، يك عبادتى مى‏كرديم، ولى هيهات‏گذشت.
پيامبر اكرم )ص( در نخستين سفارش‏هايى كه به ابوذر مى‏فرمايندروى اين دو نكته تكيه مى‏كنند «يا اباذر نعمتان مغبونٌ فيهما كثيرٌ من‏الناس» دو تا نعمت هستند كه خدا به همه مردم مى‏دهد، اما بسيارى ازمردم در صرف اين دو نعمت مغبون مى‏شوند. آدم مغبون مى‏شود يعنى‏چه؟ يعنى جنسى را بدهد، در مقابلش چيز كم ارزش‏ترى را بگيرد. اين‏دو تا نعمت را خدا به آنها مى‏دهد، صرف مى‏كنند، در مقابلش چه چيزمى‏گيريند؟ يا چيزى كه هيچ ارزشى ندارد و سرگرمى محض است، يااگر فايده دارد، فايده‏اش كم است، در مقابل اين متاعى كه داده‏اند آنقدرارزش ندارد، مغبون مى‏شوند. چه كسى مغبون نمى‏شود؟ آن كسى كه‏توجه داشته باشد اولاً نعمتى بنام سلامتى وجود دارد. اين نعمت هست‏و در صدد باشد كه از اين سلامتى‏اش بهترين بهره را ببرد. كارى بكند كه‏خدا بيشتر از او راضى باشد. آن وقت مغبون نمى‏شود. يكى هم‏فراغت، آن وقتى كه كار بر آدم سوار نيست، مى‏تواند انتخاب كند دربين كارها، از اين فراغتش استفاده كند. چگونه استفاده كند؟ كارى راانتخاب كند كه انفع باشد، نه اينكه چون اشتغالى را حالا عهده دار شده،حالا با اينكه مى‏بيند كار بهترى هم هست، ولى نمى‏تواند رها كند.مسئوليت پذيرفته، حالا مى‏بيند يك كارى مهمترى هم هست، امانمى‏تواند از آن دست بردارد. يا كارهاى زندگى آن چنان او را مجبورش‏كرده كه ديگر نمى‏تواند كار بهترى را كه انفع براى آخرتش است‏انتخاب كند. گرفتار كار دنيا شده. آن فراغت از دست رفت. پس مادامى‏كه آن فراغتتان از دست نرفته، قدر اين فراغت را بدانيد.
قدر اين فراغت را بدانيد، چه كار كنيم؟ برويم بخوابيم؟ قدر اين‏فراغت را بدانيد كه كار بهترى انجام دهيد. كارى كه انفع و اصلح است‏برايتان.

 

منبع : گروه مبین

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/13  |
 تحقیر خویش

هفت بار روح من تحقیر شد :

اولين بار زماني بود که براي رسيدن به بلندمرتبگي خود را فروتن نشان مي داد
دومين بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها مي لنگيد
سومين بار آن زمان که در انتخاب خويش بين آسان و سخت آسان را برگزيد
چهارمين بار وقتي مرتکب گناهي شدبه خويش تسلي داد که ديگران هم گناه مي کنند
پنجمين بارآنگاه که به دليل ضعف و ناتواني از کاري سر باز زد و صبر را حمل بر قدرت و توانايي اش دانست
ششمين بار که چهره اي زشت را تحقير کرد درحاليکه ندانست آن چهره يکي از نقاب هاي خودش است
و هفتمين بار وقتي که زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است

 

      --------------------------------------------------------------------------

 

کسي که به روي درس هاي زندگي آغوش گشايد و خود را با پيش داوري تغذيه نکند همچون برگ سفيدي است که خداوند کلمات خود را بر آن مي نگارد.

آن که همواره با بدبيني و پيش داوري به جهان مي نگرد همچون برگي نوشته شده است که
کلامي جديد بر آن نوشته نخواهد شد. 

منبع : گروه مشکان

 

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/10  |
 پندها
خود را بشناس تا ديگران را بشناسي.
تو هماني كه ميانديشي
.
هميشه به داشتههايت توجه كن نه به آنهائي كه نداري
.
مشكلات مثل بادكنك هرچه بادش كني بزرگتر ميشود
.
در هرشرايطي تو دوست داشتني هستي خود را دوست بدار
.
بايد باغ ذهن را هر روز وجين كنيم
.
اگر خودت را عوض كني زندگي عوض ميشود
.
مشکل با راهحل ميآيد ولي هميشه مامشكل را ميبينيم نه راه حل را
.
خوشبختي مهمان است هر زمان دعوتش كنيم به خانه ما ميآيد
.
وقتي خودمان را باور نداريم چگونه انتظار داريم كه ديگران ما را باور داشته باشند
.
دركولهبارت چه داري؟

چشمانت را بازكن. ديدنيها را ببين خودت را رها كن، زمان سپري ميشود.
چه آموختهاي، چه كردهاي؟

فکرت چگونهاست، تورا به كجا ميبرد؟
به گذشته يا به آينده؟
گذشتهات به توچه آموخت و از آن چه كولهباري براي آيندهداري؟
حال را فراموش كردهاي!! براي چه؟
بالش كوچك راحتي را زير فكر خستهات بگذار و به داشتههايت توجه كن آنقدر به افكارت خيره شدهاي كه چشمانت درد گرفته. چشمانت را ببند و به كولهبارت سري بزن. دفتر زيبائي را كه درآن هست بردار و بازكن، صفحههائي كه درهم هستند و هركدام بارنگهاي مختلف نوشته شدهاند خبر از گذشتهات ميدهند هرچه جلوتر ميروي نوشتهها واضح‌تر شدهاند آنها نمايانگر آموختههايت هست.
صفحههاي بعدي زمان حال را نشان ميدهند كه هنوز تعداد زيادي منتظر پر شدن از روزهايت هستند، پس از آن صفحات به خوبي استفاده كن و آنها را بنویس و جايش صفحههاي آخر دفتر ميباشد كه چندتائي از آنها نوشته شده
.
و آن برنامهنويسي آيندهات ميباشند كه با ايمان و اميد به آن برنامهها از خواب بيدار ميشوي و روزت را شروع ميكني
.
پس از گذشته ات بياموز، در حال زندگي كن و براي آيندهات برنامهريزي كن.

منبع : ؟؟؟

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/08  |
 مشکلات
يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.  پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود
.
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.
 

هيچ اتفاقي نيفتاد!!!
 در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند. 
چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن،  راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند. 
گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.
اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم .
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/06  |
 بهتر زندگي كنيم
بهتر زندگي كنيم
 
افلاطون ميگويد :‌ زندگي‌اي كه آن را بررسي نكرده باشيد ارزش زيستن ندارد. حقيقت اين است كه هيچ هديه‌اي ارزشمندتر از اين نيست كه راهي براي شناخت خود حقيقي پيدا كرد. همواره بزرگترين عجايب، اعجازها و شگفتي‌ها در درون خود ما اتفاق مي‌افتد كه منتظرند خود را بر ما آشكار سازند. و اينچنين حالتي روشنگري‌هاي عميق و كم نظيري را همراه انسان مي‌سازد .
 
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/03  |
 نکته
صاحب حالی گفته است :

مردم می گویند :

                      چشم بگشایید تا ببینید !

من می گویم :

                      چشم ببندید تا ببینید !

                                                                                            کشکول شیخ بهایی

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/01  |
 از خدا خواستم ...
از خدا خواستم ...
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/30  |
 خدا
خدایا من تو را در خلوت شب های عشاق می جویم. در سکوت دلنشین نیمه شب که همه موجودات عالم در خوابند، تو را در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه حیات است می بینم تو را در آوارگی و سرگردانی پرندگان عاشق شهرمان می جویم.و یا در قطره شبنم نشسته بر برگ گلی و یا قطره ای که از شاخه باران زده می چکد، می جویم. من تو را در سوسوی ستارگان دوردست که آسمان شب را به زیبایی می کشانند می جویم. خدایا من تورا در سینه ای که به ظلم و ستم دریده می شود و به خون می تپد، ویا در اولین دم نوزادی که زندگی اش را با شور می آغازد، می جویم. من تو را در سخت ترین سنگ های روی زمین، در لطیف ترین غنچه های بهاری می جویم. خدایا من تو را در همه اینها می جویم . تو در تمام ذرات وجودم جریان داری و با منی، اگر چه من قادر به دیدنت نیستم . هر لحظه و هر کجا، دستم گیر.
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/27  |
 ای راز ، ای رمز


|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/21  |
 نماز
رسول خدا (ص) فرمود :

تا زمانی که فرزند آدم بر نمازهای پنجگانه مواظبت کند ، شیطان از او وحشت دارد . اما همین که آنها را ضایع کرد ، بر وی دلیر می شود و او را در بلاهای سخت می افکند .

                                                                                                          میزان الحکمه

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/19  |
 
 
بالا
--> eXTReMe Tracker