گیرم نشاط دنیا را یکسر به دامن من ریزند ،
یا آنچه محنت آور و نازیباست همواره از دلم بگریزند ،
آیا در آن زمان که بخندم شاد ، لرزان لبی ز غصه نخواهد بود ؟
چشمی ز پشت قطره اشکی گرم ، بر نقش غم نگاه نخواهد دوخت ؟
آیا شبی سیاه به رویی زرد ، اشکی به یاد رفته نمیلغزد ؟
طفلی درون کلبه تنگی سرد ، با مادری گرسنه نمیلرزد ؟
آخر کنار حسرت و رنج ای دوست ، فارغ کجا توان شد و خوش خندید ؟
آن درد را چگونه نباید دید و وین ناله را چگونه توان نشنید ؟
|
+| نوشته شده توسط
مهاجر خسته در
85/04/05
|