تبليغاتX
پرستوی مهاجر
دین ، اجتماع ، اعتقاد و خاطرات دنیای گذران من
 فقر

این مطلب بر گرفته از وبلاگ خانم کپی است . نمی خوام در مورد راست یا دروغ بودن ، این مطلب اظهار نظر کنم . ولی باور کنید هستند هزاران خانواده فقیری که کمترین مشکل آنها سیر کردن شکم فرزندانشان است .

زني كه با 7 فرزند خود بيش از يك سال و چهار ماه است كه در يك اتوبوس مستعمل در دروازه اصفهان شيراز زندگي مي‌كند همچنان منتظر است تا شايد درخواست‌هايش راه به جائي ببرد.

به گزارش فارس، دفعه قبل حدود چند ماه پيش هم اين اتوبوس را در چهار راه حافظيه ديده بودم ولي هيچ وقت ذهنم به اين نرسيده بود كه شايد 7 انسان با دغدغه نان شب در اين اتوبوس شب را به صبح مي‌رسانند.
اين بار كه براي زيارت امامزاده علي‌بن حمزه نزديكي دروازه اصفهان آمدم دوباره همان اتوبوس، البته با چند شيشه شكسته و پارچه‌اي كه سعي مي‌كرد تا نقش پرده يك خانه را داشته باشد، توجه مرا به خود جلب كرد.


موضوع زماني بيشتر مرا به سمت اتوبوس كشاند كه دو دختر جوان وارد اتوبوس، نه انگار وارد خانه‌شان شدند.
بعد از پل، سمت راست كنار خرابه‌ها اتوبوسي با شيشه‌هاي شكسته مأمن هشت ايراني است،يك زن و هفت كودك و جوان و نوجوان كه دنياي كوچك ما جائي براي آنها ندارد! خانواده زجر كشيده‌اي كه صبورانه رنج را تحمل كرده‌اند تا آبرو داري كنند.
درون اتاق فلزي اتوبوس،گرما بيداد مي‌كند،آب هم نيست! فقط 4 ديوار آهني است كه مادر خانواده و 7 فرزندش را در خود جاي داده است.
زن بغضش را به زور فرو مي‌دهد،قطره‌اي اشك كه از گوشه چشم پسر بزرگش سرازير شده و و زير لب خدا را ياد مي‌كند.
اين زن ميانسال در حالي‌كه اشك مي‌ريزد مي‌گويد:

اين زن ميانسال در حالي‌كه اشك مي‌ريزد مي‌گويد: به هر كس كه بگوئيد گفتم،به كميته امداد هم رفتم اما ...
يك‌سال قبل به سراغ آقاي... و آقاي... رفتم،هفته‌اي دوبار،سه‌بار،با پاي پياده مي‌رفتم شورا، آنها همه چيز را مي‌دانند ولي كاري نكردند.
او ادامه داد:به آقاي ... التماس كردم كه يك كاري براي دو دخترم كه ديپلم دارند پيدا كنيد ما خودمان اموراتمان را مي گذرانيم،گفتم اتوبوس را درست كنيد كار كند خرجمان در بيايد ولي فايده نداشت.
گريه نمي‌گذارد حرفش را تمام كند و سراسر وجودش را لرزشي خاص فرا گرفته، نمي‌دانم در اطاقك فلزي كه نه آب دارد، نه برق، نه گاز، خبري هم از غذاي گرم هست يا فقط طبق معمول به كمي نان و خيار بسنده مي‌كنند.
زن ادامه مي‌دهد: شوهرم به زور خودش را باز خريد كرد كه زندگيمان بهتر شود اما بدهي روي بدهي سرمان را به زمين زد. آواره شديم همه دار و ندارمان اين اتوبوس توقيف شده است و همين... ! سال‌ها با آبرو زندگي كردم،دلم نمي‌خواهد حالا به خاطر جيفه دنيا آبروي چند ساله خود و خانواده‌ام به باد برود.
سه فرزند او عقب مانده ذهني هستند و از مشكلات اختلال رواني در رنج،سخت حرف مي زنند.
زن موش‌هاي گربه ساني را كه از رودخانه خشك به اميد رسيدن به نوائي به محل زندگي آنان تردد مي‌كنند نشان مي‌دهد و مي‌گويد: وضع ما گفتن ندارد،خودتان ببينيد.
اين پنجمين نقطه از شهر است كه اتوبوسشان،خانه شان را به زور مي‌كشانند و مي‌برند.
مي‌گويد: اول پشت كلانتري 14 بوديم بعد رفتيم دروازه قرآن،هفت تن،چهارراه حافظيه و حالاهم اينجا...
يك‌سال قبل كه اين زن سرگردان راهروهاي شوراي شهر بود،دو عضو شورا درد دلش را شنيدند و هر دو تحقيق مفصلي كردند مبادا آمده باشد براي كلاهبرداري! يكي زنش را براي تجسس فرستاد و ديگري به شكلي، خودش بررسي كرد.اما...
زن مي‌گويد:آقاي... ما را فرستاد سراغ يك مسافر خانه در دروازه كازرون(يكي از محلات جنوب شيراز)اما آنجا جاي زندگي نبود.امنيت نداشت مدام پليس مي‌آمد و دنبال معتاد و مشروب خور مي‌گشت.
با گوشه چادر اشك از ديده مي‌گيرد و با اشاره به دو دختر دم بختش مي‌گويد: چطور مي‌توانستم دسته‌هاي گلم را ببرم آنجا؟اين اتوبوس هم توقيف شده و شهرداري مي‌خواهد آنرا از ما بگيرد،مانده‌ام با اين بچه‌ها چه كنم؟
رئيس كميسيون فرهنگي شوراي شهر شيراز با ابراز بي‌اطلاعي از وجود چنين خانواده‌اي مي‌گويد: تا به حال اين مسئله نه شفاهي و نه كتبي به كميسيون فرهنگي و اجتماعي شورا منتقل نشده است.
غلام مهدي حقدل مي‌افزايد: نه تنها وظيفه ما به عنوان عضو شورا توجه به مشكلات مردم است بلكه از ابعاد انساني هم مكلف هستيم.
زن اما مي‌گويد: من كاغذ بازي بلد نيستم،شنيدم شورا براي كمك به مردم است،اما به فريادم نرسيدند،گول خوردم،هيچ كس كاري نكرد.
بي اعتمادي در نگاه‌هاي هر 8 عضو اين خانواده موج مي‌زند،تمام اعتمادشان را گرفته‌اند،كرخت شده‌اند و رو مي‌گردانند كه نمي‌خواهيم بگوئيم ،نمي‌خواهيم بنويسيد.
معاون فرهنگي شهردار شيراز هم با ابراز بي اطلاعي از وجود چنين خانواده‌اي مي گويد: بايد بررسي كنيم و ببينيم چه مي‌توان كرد.
محمد‌علي معين تاكيد مي‌كند: شهرداري يك دستگاه خدماتي است و حمايت از چنين خانواده هائي در شرح وظائف شهرداري نمي‌گنجد اما در عين حال نياز به بررسي دارد.
ساعتي از ظهر گذشته،عكاس ما كه مي رسد گشت 110 هم با او مي‌آيد مي‌گويند: همسايه ها خبر دادند كسي،غريبه‌اي وارد اين اتوبوس شده است؟
مي پرسيم؟پس نيروي انتظامي هم مي‌داند كه اتوبوسي هست و خانواده‌اي كه بايد امنيت داشته باشند؟
اما آنها نمي‌پرسند كه چرا شيشه اتوبوس شكسته است؟
زن مي‌گويد:شهرداري مي‌داند آمدند، بارها آمدند،گفتند: اتوبوس بابت طلب شهرداري توقيف است و بايد تخليه كنيد،اما كجا را دارم بروم.
تلفن هاي خبرنگار ما به شهرداري،سازمان اتوبوس‌راني،سعيد دبيري مدير خدمات شهري كه گويا در جريان همه مسائل هست نتيجه‌اي در پي ندارد.
پاسخ هاي كوتاه تمام آنچيزي بود كه شنيديم: جلسه دارند،پيغام بگذاريد و...
پيغام‌هاي ما كه "خواهش مي كنيم تماس بگيريد "و يك روز تأمل براي گرفتن پاسخ همه بي‌نتيجه ماند.
مادر هفت جفت چشم نگران گفت: از طرف شهرداري مي‌آيند و مي‌گويند مبلمان و زيبائي شهر به هم ريخته جابه‌جا شويد اما ديگر نمي توانم،پول كرايه جرثقيل را نداريم كه بدهيم! اينجا هم امنيت نيست.
دروازه اصفهان هميشه در پناه خود در تاريكي و خلوت كوچه‌ها و خرابه‌هايش صدها معتاد و اوباش را جا داده است. و هست.
و زن حكايت شبي كه شيشه اتوبوس را معتاداني كه به اميد يافتن جائي براي تزريق شكسته بودند گفت،... گفت كه تا صبح خوابشان نبرده بود و باز هم داستان، داستان شب‌هاي طولاني زمستان كه بچه‌هاي بيمارش را در آغوش مي‌گرفته و بي‌دارو و درمان فقط دعا مي‌كرد و با گريه تبشان را پاشويه مي‌كرد !
حكايت بي‌انتهاي روزهاي خالي ماندن سفره شان... اين داستان‌ها همه ي ما را بي تاب مي‌كند.
همسايه هاي اين خانواده اغلب مغازه داراني هستند كه از شرم و حياي زن مي‌گويند و از اين كه گدائي نمي كنند،آبرو دارند و آبرو داري مي كنند.
خيلي‌ها هم نمي دانند كه درون اتوبوس اسقاطي كه در گوشه‌اي از خرابه‌هاي دروازه اصفهان افتاده،در كنار دو امام زاده بزرگوار چه مي گذرد؟
يكي از خبرنگاران شورا مي‌گويد:مي شناسمش.بارها آمد شورا و رفت. بارها آمد و بي نتيجه رفت و ديگر نديدمشان.
وي مي‌افزايد:خوب يادم هست سال قبل زمستان، آمد،باران خيسش كرده بود و تا كنار شوفاژ خشك شد مدام مي لرزيد.
او ادامه مي‌دهد: يادم هست كه روزي با پسر كوچكش كه عقب مانده هم بود آمد،آن‌روز خيلي ها او را در راهروهاي شهرداري و شورا ديدند،خيلي‌ها ديدند كه پسرك داشت از حال مي‌رفت،خيلي‌ها شنيدند كه به‌خاطر گرسنگي داشت غش مي كرد اما....
و مي توان تصور كرد كه سرماي زمستان را چگونه مي توان تحمل كرد در ميان پاره هاي آهني كه شيشه هايش را اوباش شكسته اند و هر شام معتاداني كه به‌دنبال پناهي براي تزريق مي‌گردند از درو پيكرش بالا مي روند.

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/28  |
 هدي قليه دختر فلسطيني
هدي قليه دختر فلسطيني كه در جريان كشتارهاي وحشيانه رژيم صهيونيستي به مناطق ساحلي نوار غزه تمامي اعضاي خانواده اش را از دست داده، مي گويد عذرخواهي اسرائيل را نمي پذيرد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران به نوشته روزنامه «شرق الاوسط» (چاپ لندن) اين كودك 10ساله فلسطيني در كنفرانس مطبوعاتي كه از سوي وزارت اطلاع رساني فلسطين در نوار غزه و با حضور حقوقدانان و مسئولان نهادهاي محلي فلسطيني برگزار شد، اظهار داشت: هرگز عذرخواهي اسرائيل را به دليل كشتار ناعادلانه خانواده ام نخواهم پذيرفت.
وي در پاسخ به سوال خبرنگاران مبني بر اينكه اولين شب زندگي بدون حضور اعضاي خانواده اش را چگونه سپري كرده، گريه بلندي سر داد كه عمويش از خبرنگاران خواست وضعيت روحي كودك را درك كنند.
يونس، عموي اين دختر فلسطيني در پاسخ به اين سوال گفت كه وي را با خوراندن داروهاي آرام بخش خوابانده اند.
وي با بيان اينكه در حال حاضر تمامي آشنايان اين كودك در غم و اندوه به سر مي برند، افزود: همگي نسبت به دريا عقده رواني پيدا كرده ايم. ديگر به ساحل نگاه نخواهيم كرد و در دريا شنا نمي كنيم. ما در اينجا از تمامي افراد آزاده در جهان مي خواهيم تا با خانواده اين كودك ابراز همدردي كنند.
وي به خبرنگاران گفت: «چه گناهي كرده ام كه حال بايد بدون خانواده ام زندگي كنم؟»
خاله اش به خبرنگاران گفت: همواره سعي كرده ام به او بگويم كه مادرش برمي گردد و او دوباره مي تواند با برادرش بازي كند، ما نمي خواهيم حقيقت را به او بگوئيم، فقط مي خواهيم او بهبود پيدا كند.
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/27  |
 داستان

صبح بود . مردم را كنار زدم و او را ديدم . هزار تازيانه خورده بود و در وي اثر نكرده بود . او را روانه چوبه دار كردند . در راه درويشي خود را به او رساند و پرسيد : عشق چيست ؟
لبخندي زد و گفت : امروز بيني و فردا و پس فردا . درويش نفهميد و من فهميدم .
امروز او را مي كشند و فردا مي سوزانند و پس فردا خاكسترش را به باد مي دهند .
بندي كه به او بسته بودند ، سنگين بود و او مي خراميد . به زير دار رسيد . بوسه اي بر چوبه دار زد و گفت : " معراج مردان ، عشق است . "
جماعتي كه مريدانش بودند ، پرسيدند : چه گويي كه ما مقرانيم و منكراني كه بر تو سنگ مي زنند ؟
گفت : از براي شما يك ثواب و ايشان را دو ثواب باشد .
مي دانستم كه منظورش چيست . مردمي كه بر او سنگ مي زدند از قوت و صلابتشان و توحيدشان بود و يارانش از حسن ظن . حسن ظن از فروع بود و توحيد از اصول .
شبلي آمد . رو به او كرد و گفت : تصوف چيست ؟
گفت : كمترين مقامش اين است كه مي بيني .
شبلي گفت : مقام اعلايش چيست ؟
گفت : تو را بدان راه نيست .
شبلي سر بر زمين انداخت . هر كس سنگي برداشت و انداخت . شبلي گلي انداخت . آه از او بلند شد . در چشمانش افسوس را ديدم . مريدي از مريدانش گفت : آخر اين همه سنگ انداختند ، هيچ نگفتي ، از اين گل آه بر مي آوري ؟
فرمود : آنها نمي داند ، معذورند . از او سختم آمد كه مي دانست و نمي بايست انداخت .
معتصم گفت : دستش ببريد .
دستانش را بريدند . بغضم تركيد . او فقط لبخندي زد . مريدي گفت : چرا مي خندي ؟
فرمود : " الحمدالله كه دست ما بريدند . مرد آن باشد كه دست صفات ما را كه كلاه همت از تارك عرش مي ربايد ، ببرد . "
امريه رسيد : پاهايش را نيز ببرند . بريدند . اشكم سرازير شد . ولي او تبسمي كرد و فرمود :
" با اين پاي سفر خاكي مي كردم ، قدمي ديگر دارم كه هم اكنون سفر دو عالم خواهم كرد . "
سپس خم شد و دو دست بريده را بر رويش ماليد و سرخ روي شد . گفتند : چرا چنين كردي ؟
فرمود : " نمازي كه عاشقان گذارند ، وضويش چنين باشد . "
چشم هايش را در آوردند . چشمانم را بستم . فغان از مردم بلند شد . عده اي گريه مي كردند و سنگ بر زمين انداختند و ديگران سنگ برداشتند و به او زدند . امر رسيد : زبانش را در بياوريد .
فرمود : صبر كنيد كه سخني بگويم . روي به آسمان كرد و گفت :
" بدين رنجي كه از براي من بر مي دارند ، محرومشان مكن . و از اين دولتشان بي نصيب مگردان . الحمدالله اگر دست و پاي من بريدند و اگر سر از تنم جدا مي كنند ، در مشاهده جمال تو بود . "
گوش و بيني او را بريدند و آخرين كلمه اي كه متكلم شد اين آيه بود :
" آنانكه ايمان به روز رستاخيز ندارند ، از روي استهزا تقاضاي ظهور آنرا با شتاب دارند ، اما مومنان سخت ترسناكند و مي دانند آنروز بر حق است . "
سپس به صليبش كشيدند . در ميان سر بريدن تبسمي كرد و جان داد و من را بي مراد كرد . ديگر مريدي بودم كه مرادش را بر دار كرده بودند .
او را فردايش پاره پاره كردند و فقط گردن و كمرش ماند . از تكه هايش صوت انالحق آمد . تكه تكه اش كردند و باز صوت انالحق آمد . سوزاندنش و خاكسترش در دجله ريختند . از آن هم صوت اناالحق آمد . پس از آن ديگر كسي به اين مقام نايل نشد .

حافظ گفت :
گفت آن يار كز او گشت سر دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد

منصور حلاج خدا شده بود . همين .

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/27  |
 فيلم تکان‌دهنده قتل خانواده فلسطينی به‌دست سربازان بااخلاق اسراييل!
فيلم تکان‌دهنده قتل خانواده فلسطينی به‌ دست سربازان با اخلاق اسراييل!

http://www.baztab.com/tmp/upload/media/42.wmv

 

اليس صبح بقريب !

 

سحر خيز مدينه کی

 

می آيی ؟

 

 

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/25  |
 الا ای رهگذر! منگر، چنین بیگانه بر گورم

الا ای رهگذر! منگر، چنین بیگانه بر گورم

چه می خواهی؟ چه می جویی؟ در این کاشانه ی عورم

چسان گویم؟ چسان گریم؟ حدیث قلب رنجورم

از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن

نمی دانی! چه می دانی؟ که آخر چیست منظورم؟

تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم

کجا می خواستم مردن!؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان، به سوز فقر لرزیدم

چه ساعت ها که سر گردان، به ساز مرگ رقصیدم

از این دوران آفت زا، چه آفتها که من دیدم

سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدم

ز بس که با لب محنت، زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم

چه می پرسی که چون مُردم؟ چسان پاشیده شد جانم

چرا بیهوده این افسانه های کهن بر خوانم؟

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهر

که خون دیده، آبم کرد و خاک مُرده ها، نانم

همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم!

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم: انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بدمستی

وجودم حرف بی جایی شد اندر مکتب هستی

شکست و خرد شد، افسانه شد، روزم به صد پستی

کنون ... ای رهگذر! در قلب این سرمای سرگردان

به جای گریه، بر قبرم، بکش با خون دل دستی :

که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی!

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/24  |
 عالم فانی

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/21  |
 تسلیت
نمایان شد ز خط آتش و دود     

                                              که جرم فاطمه حب علی بود

ایام حزن و اندوه را به همه دوستان تسلیت می گویم .

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/18  |
 غفلت از ارزش عمر؛ ديوانگى حقيقى

غفلت از ارزش عمر؛ ديوانگى حقيقى  

غفلت از ارزش عمر ، دیوانگی حقیقی است . غافل از اينكه خود ما به اين ديوانگى مبتلا هستيم. سرمايه عمرما از پول خيلى بيشتر قيمت دارد. با عمر است كه همه چيز پيدامى‏شود، هم پول دنيا پيدا مى‏شود، هم سعادت آخرت پيدا مى‏شود.ولى اين سرمايه را حاضريم مفت ببازيم، بنشينيم تماشا كنيم كه ببينيم‏چه طور مى‏گذرد. بالاتر، طورى بگذارنيم كه نفهميم چطور گذشت.مثل اينكه از داشتنش خسته شده‏ايم و مى‏خواهيم اين را از دست‏بدهيم. اين حقيقت جنون است، ولى جنونى است كه اغلب آدم‏ها به آن‏مبتلا هستند. مى‏خواهند سرگرمى داشته باشند، مى‏خواهند عمرشان رابى‏خودى صرف كنند، ما اين دو نعمت را همه كما بيش داريم، هم‏صحت و هم فراغت. يعنى مى‏توانيم در بين كارها گزينش كنيم. اگردلمان خواست يك عبادتى انجام بدهيم، دو ركعت نمازى بخوانيم،يك صفحه قرآن بخوانيم، يك چنين فرصتى را داريم، اما از آن استفاده‏نمى‏كنيم. اين فراغت را داريم، از آن بهره بردارى نمى‏كنيم. يك وقتى‏كه كار بر ما سوار شود، آرزو مى‏كنيم كه اى كاش يك فرصتى پيش‏مى‏آمد يك زيارتى مى‏رفتيم، يك عبادتى مى‏كرديم، ولى هيهات‏گذشت.
پيامبر اكرم )ص( در نخستين سفارش‏هايى كه به ابوذر مى‏فرمايندروى اين دو نكته تكيه مى‏كنند «يا اباذر نعمتان مغبونٌ فيهما كثيرٌ من‏الناس» دو تا نعمت هستند كه خدا به همه مردم مى‏دهد، اما بسيارى ازمردم در صرف اين دو نعمت مغبون مى‏شوند. آدم مغبون مى‏شود يعنى‏چه؟ يعنى جنسى را بدهد، در مقابلش چيز كم ارزش‏ترى را بگيرد. اين‏دو تا نعمت را خدا به آنها مى‏دهد، صرف مى‏كنند، در مقابلش چه چيزمى‏گيريند؟ يا چيزى كه هيچ ارزشى ندارد و سرگرمى محض است، يااگر فايده دارد، فايده‏اش كم است، در مقابل اين متاعى كه داده‏اند آنقدرارزش ندارد، مغبون مى‏شوند. چه كسى مغبون نمى‏شود؟ آن كسى كه‏توجه داشته باشد اولاً نعمتى بنام سلامتى وجود دارد. اين نعمت هست‏و در صدد باشد كه از اين سلامتى‏اش بهترين بهره را ببرد. كارى بكند كه‏خدا بيشتر از او راضى باشد. آن وقت مغبون نمى‏شود. يكى هم‏فراغت، آن وقتى كه كار بر آدم سوار نيست، مى‏تواند انتخاب كند دربين كارها، از اين فراغتش استفاده كند. چگونه استفاده كند؟ كارى راانتخاب كند كه انفع باشد، نه اينكه چون اشتغالى را حالا عهده دار شده،حالا با اينكه مى‏بيند كار بهترى هم هست، ولى نمى‏تواند رها كند.مسئوليت پذيرفته، حالا مى‏بيند يك كارى مهمترى هم هست، امانمى‏تواند از آن دست بردارد. يا كارهاى زندگى آن چنان او را مجبورش‏كرده كه ديگر نمى‏تواند كار بهترى را كه انفع براى آخرتش است‏انتخاب كند. گرفتار كار دنيا شده. آن فراغت از دست رفت. پس مادامى‏كه آن فراغتتان از دست نرفته، قدر اين فراغت را بدانيد.
قدر اين فراغت را بدانيد، چه كار كنيم؟ برويم بخوابيم؟ قدر اين‏فراغت را بدانيد كه كار بهترى انجام دهيد. كارى كه انفع و اصلح است‏برايتان.

 

منبع : گروه مبین

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/13  |
 گزارش اختصاصي همشهري از غارنشينان پيدن كوئيه
گزارش اختصاصي همشهري از غارنشينان پيدن كوئيه (روستایی که اخیرا در همین ایران خودمان کشف شده است )
اينجا زمان قرنهاست متوقف مانده است
عكس از جواد گلزار
005109.jpg
005112.jpg
گفتگو با يكي از اهالي منطقه
اگر مريض شوي چه كار مي كني؟
نمك را در خاكستر مي مالم و آن را به پيشاني مي زنم.
مگر خوب مي شوي؟
شايد شدم، شايد هم نشدم.
وقتي كه دندان درد مي گيري چه كار مي كني؟
آهن داغ مي كنم و روي دندانم مي گذارم اولش درد مي گيرد ولي بعد خوب مي شود.
مي داني الان ساعت چند است؟
ساعت ديگه چيه ،ما كاري به ساعت نداريم.
پس چطوري وقت را مي فهمي؟
هر وقت شب بشود مي خوابيم هر وقت روز باشد بيدار مي شويم
تا حالا شهر رفته اي؟
مي خواهم بروم چه كار كنم، يكي از بچه ها به شهر رفته ولي ديگر برنگشته، اينجا راحت هستيم. خيلي هم به ما خوش مي گذرد. مي گويند آنجا ماشين زياد است، ماشين اگر آدم را زير بگيرد آدم مي ميرد.
با حيوانات وحشي مشكلي نداريد؟
نه. آنها كاري به كار ما ندارند ما هم كاري به آنها نداريم.
ماني ثابتي _ خبرنگار اعزامي همشهري: شايد در قرن بيست و يكم با اين همه شبكه هاي تلويزيوني و راديويي و رسانه هاي چاپي، باور وجود آدمهايي كه در لاي چرخهاي زمان متوقف مانده و هنوز ندانند كه در چه دوره اي زندگي مي كنند خيلي سخت باشد، اما باور كنيد ما آدمهايي را ديديم كه با آنكه چند صد كيلومتر آنطرفتر از ما بودند، ولي در يك فاز زماني چند قرني ازما زندگي مي كردند.سوژه رفتن به سكونتگاه اين مردم هنگامي مطرح شد كه سه شنبه گذشته حجت الاسلام زادسر نماينده جيرفت از روستايي سخن گفت كه ماموران اطلاعات در زمستان ۸۴ آنرا در ۱۲۰ كيلومتري عنبرآباد كشف كرده بودند، روستايي كه مردمش غارنشين و برهنه بوده و با برگ درخت تغذيه مي كردند.
و ما به اين ترتيب به عنبرآباد رفتيم، اما وقتي كه با فرمانداري و دفتر امام جمعه منطقه هماهنگي كرديم متوجه شديم كه بايد كيلومترها در جاده هاي خلوت بپيماييم تا به غارنشينان قرن ۲۱ كه در كوههاي پيدن كوئيه ساكن بودند برسيم، پس راه آسفالته عنبر آباد به سمت شرق را پيموديم و از يكي از راههاي خاكي ۲۶ كيلومتر به داخل رفتيم تا رسيديم به جايي كه تعدادي از اين مردم آنجا ساكن بودند، به روستاي «زاروكي» كه يكي از روستاهاي پيدن كوئيه بود.
روستاييان اينجا تنها چند ماهي بود كه با جهان امروزي روبرو شده بودند، يعني از آخرين روزهاي اسفند كه يك اتفاق آنها را پرتاب كرده بود به دنياي كنوني.... در همان اولين گفتگوها با آنها دريافتيم كه آنها هنوز مانند انسانهاي عصر حجر با آتش، شبهايشان را روشن مي كنند، اكثر آنها معناي خودكار و كاغذ را نمي دانستند، در اينجا صحبت كردن از تلويزيون و روزنامه خيلي خنده دار به نظر مي رسيد، وقتي كه روزنامه همشهري را از كيفمان بيرون آورده و به يكي از آنها نشان داديم و از روزنامه برايش گفتيم خيلي تعجب كرد و از اينكه چيزي در جهان وجود دارد كه اخبار آدمها را در آن بنويسند شگفت زده شد، او حتي نمي توانست روزنامه را درست در دست بگيرد و اصلا عكسهاي اين آدمها برايشان مفهومي نداشت.
وقتي از آنها پرسيديم كه مي دانند الان چه دوره اي است، همه آنها هاج و واج به يكديگر نگاه كردند، تنها ريش سفيدشان مي دانست كه سالهاست شاه از كشور رفته است، اما وقتي كه عكسهاي شخصيتهاي كشوري را به آنها نشان داديم هيچكدامشان را نمي شناختند آنها حتي مسئولين شهرشان را هم نمي شناختند، فهميديم كه به جز يك يا دو جوان كه ديگر هيچوقت بازنگشته اند هيچكدام از آنها تا كنون به شهر نرفته اند.
زندگي در پناه صخره ها
وجود اين آدمهاي عجيب هنگامي به ثبت رسيد كه امام جمعه عنبر آباد به همراه فرماندار و گروهي از فرمانداري به منطقه رفته و به گفتگو با اين مردم پرداختند.
امام جمعه شهرستان عنبرآباد كه يكي از اعضاي نخستين گروهي بوده كه به سراغ اين مردم رفته است با تأييد وجود روستايي در كوه هاي منطقه كه هنوز فاقد امكانات اوليه زندگي است مي گويد: ۲۹اسفند ۸۴ به همراه فرماندار شهرستان و ساير مسئولان پس از طي مسافت طولاني با پاي پياده به آبادي كوچكي رسيديم كه ۵ خانوار در آن زندگي مي كردند.
اين آبادي يكي از  آبادي هاي روستاي پيدن كوئيه بود كه از مدتها پيش از وجود آن آگاه بوديم ولي نمي دانستيم دقيقا آنها چگونه زندگي مي كنند.به گفته وي ساكنان اين آبادي با استفاده از شاخه هاي درخت بادام كوهي براي خود خانه ساخته بودند و در حالي كه بسياري از فرزندان آنها دچار امراض گوناگوني شده بودند اما آنها اصلا هيچ پزشكي را نديده بودند.
نماينده ولي فقيه در شهرستان عنبر آباد مي گويد: وقتي براي اولين بار به اين روستا رفتيم اكثر ساكنان اين آبادي كفش نديده بودند و تلقي درستي هم از آن نداشتند وي در اين باره به فيلمي كه از آنجا تهيه شده و اين نكات را ثابت مي كند اشاره مي كند. به گفته وي تنها برخي از اعضاي اين خانواده ها قادر بودند كه اعداد را تا ۳ بشمارند.
وي مي افزايد: آنها مفهوم حمام را نمي دانستند و اصلا حمام نديده بودند، در آنجا زني را ديدم كه از يك سال پيش پاهايش شكسته و دچار عفونت شده بود و نمي توانست حركت كند اما او براي مداوا از كوه پايين نيامده بود و همانجا در انتظار بهبود مانده بود. وي مي افزايد: اين عده تا به حال مركز بخش و شهرعنبر آباد را نديده بودند و نمي دانستند كجاست.
حجت الاسلام افشار منش مي افزايد: عمده تغذيه اين گروه كيسه هاي آردي بود كه فردي خير هر ماهه برايشان مي برد اما آنها غالبا از برگ و ميوه درختي به نام انجيروك براي تغذيه استفاده مي كردند. افشار منش احتمال وجود آبادي هاي ديگري از اين دست را ممكن دانسته و مي گويد: اين احتمال وجود دارد كه هنوز در اين شهرستان آبادي هاي مشابه ديگري وجود داشته باشد كه هنوز ناشناخته باشند.
آنچه ما آنجا ديديم
مردم اين روستا چندماهي است كه لباسهايي را مي پوشند كه فرمانداري و هلال احمر و ساير سازمانها براي آنها آورده اند، اما به گفته مسئولان شهر آنها تا چند ماه قبل لباس هاي مخصوص به خودشان را داشته اند كه با لباسهاي ما تفاوتهاي زيادي داشته است.در آنجا چيزي كه بيش از همه توجهم را به خودش جلب مي كند، بچه هايي است كه سوختگي شديدي بر روي بدنشان دارند كه گوشت اضافي آورده است. وقتي دليلش را مي پرسم يكي از آنها مي گويد: بيشتر بچه ها در زمستانها هنگامي  كه در كنار  آتش خوابيده اند دچار سوختگي هاي شديد شده اند كه بدون آن كه به پزشك مراجعه كنند خودشان خوب شده اند.
دست يكي از بچه ها سوخته بود. كوچكترين انگشت دستش به كف دست چسبيده بود ولي نتوانسته بودند آنها را از هم جدا كنند.
از پيرمردي درباره جنگ مي پرسم. او حتي نمي داند كه جنگي رخ داده و بنابراين متعجب ما را نگاه مي كند. او نه عراق را مي شناسد و نه مي داند جنگي ميان ايران و عراق رخ داده است. ما هنگامي  به اين منطقه رفته ايم كه آنها قبلاً خودرو هاي ديگري ديده اند و مدتي است هلال احمر و فرمانداري به آنجا آمده اند، اما يكي از آنها به من مي گويد: چند ماه قبل وقتي كه براي اولين بار ماشيني را ديده آن قدر ترسيده است كه به كوهها فرار كرده است.
هيچ كدام از آنها نمي داند تهران كجاست، اما نكته عجيب اين است كه آنها با لهجه غليظ كرماني صحبت مي كنند و حرفهاي ما را به خوبي مي فهمند. منبع ارتزاق آنها قبلاً كيسه هاي آردي بوده كه فرد خيّري براي آنها مي فرستاده، اما هر وقت كه غذايشان تمام مي شد برگ انجيروك و ميوه و برگ درخت بنه را مي خورده اند اما اكنون فرمانداري و كميته امداد برايشان ارزاق مي برد. آنها براي رسيدن به آب، هر از چند گاهي تغيير مكان مي دهند و از يك نقطه كوهستان به قسمت ديگري مي روند.
به تازگي فرمانداري يك راديو به آنها داده است كه آن را ريش سفيد روستا برداشته است. وقتي كه از او مي پرسم كدام برنامه را بيشتر دوست دارد پاسخ مي دهد اخبار را دوست دارم؛ مي خواهم بدانم چه مي شود.
اگرچه تعدادي از آنها اكنون در كنار جاده ساكن شده اند و در چادرهايي كه هلال احمر و فرمانداري براي آنها برپا كرده اند زندگي مي كنند اما تعداد زيادي از آنها هستند كه هنوز در ارتفاعات در صخره هاي كوهها زندگي مي كنند و حاضر به پايين آمدن از آن نيستند.
بررسي ها نشان مي دهد كه آنها عملاً كپرنشين هستند اما با توجه به سرماي زمستان به صخره ها پناه مي برده اند .به مانند غارنشينان زندگي كرده و يك سري چوبهايي را جمع مي كرده اند. ما در آنجا ظرف هاي معمولي و وسايل پخت وپز نديديم، ولي آتش روشن بود.
 
 
 
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/11  |
 تحقیر خویش

هفت بار روح من تحقیر شد :

اولين بار زماني بود که براي رسيدن به بلندمرتبگي خود را فروتن نشان مي داد
دومين بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها مي لنگيد
سومين بار آن زمان که در انتخاب خويش بين آسان و سخت آسان را برگزيد
چهارمين بار وقتي مرتکب گناهي شدبه خويش تسلي داد که ديگران هم گناه مي کنند
پنجمين بارآنگاه که به دليل ضعف و ناتواني از کاري سر باز زد و صبر را حمل بر قدرت و توانايي اش دانست
ششمين بار که چهره اي زشت را تحقير کرد درحاليکه ندانست آن چهره يکي از نقاب هاي خودش است
و هفتمين بار وقتي که زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است

 

      --------------------------------------------------------------------------

 

کسي که به روي درس هاي زندگي آغوش گشايد و خود را با پيش داوري تغذيه نکند همچون برگ سفيدي است که خداوند کلمات خود را بر آن مي نگارد.

آن که همواره با بدبيني و پيش داوري به جهان مي نگرد همچون برگي نوشته شده است که
کلامي جديد بر آن نوشته نخواهد شد. 

منبع : گروه مشکان

 

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/10  |
 
اعتراض به راه اندازی دانشگاه خلیج عرب

http://www.petitiononline.com/00482951/

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/09  |
 پندها
خود را بشناس تا ديگران را بشناسي.
تو هماني كه ميانديشي
.
هميشه به داشتههايت توجه كن نه به آنهائي كه نداري
.
مشكلات مثل بادكنك هرچه بادش كني بزرگتر ميشود
.
در هرشرايطي تو دوست داشتني هستي خود را دوست بدار
.
بايد باغ ذهن را هر روز وجين كنيم
.
اگر خودت را عوض كني زندگي عوض ميشود
.
مشکل با راهحل ميآيد ولي هميشه مامشكل را ميبينيم نه راه حل را
.
خوشبختي مهمان است هر زمان دعوتش كنيم به خانه ما ميآيد
.
وقتي خودمان را باور نداريم چگونه انتظار داريم كه ديگران ما را باور داشته باشند
.
دركولهبارت چه داري؟

چشمانت را بازكن. ديدنيها را ببين خودت را رها كن، زمان سپري ميشود.
چه آموختهاي، چه كردهاي؟

فکرت چگونهاست، تورا به كجا ميبرد؟
به گذشته يا به آينده؟
گذشتهات به توچه آموخت و از آن چه كولهباري براي آيندهداري؟
حال را فراموش كردهاي!! براي چه؟
بالش كوچك راحتي را زير فكر خستهات بگذار و به داشتههايت توجه كن آنقدر به افكارت خيره شدهاي كه چشمانت درد گرفته. چشمانت را ببند و به كولهبارت سري بزن. دفتر زيبائي را كه درآن هست بردار و بازكن، صفحههائي كه درهم هستند و هركدام بارنگهاي مختلف نوشته شدهاند خبر از گذشتهات ميدهند هرچه جلوتر ميروي نوشتهها واضح‌تر شدهاند آنها نمايانگر آموختههايت هست.
صفحههاي بعدي زمان حال را نشان ميدهند كه هنوز تعداد زيادي منتظر پر شدن از روزهايت هستند، پس از آن صفحات به خوبي استفاده كن و آنها را بنویس و جايش صفحههاي آخر دفتر ميباشد كه چندتائي از آنها نوشته شده
.
و آن برنامهنويسي آيندهات ميباشند كه با ايمان و اميد به آن برنامهها از خواب بيدار ميشوي و روزت را شروع ميكني
.
پس از گذشته ات بياموز، در حال زندگي كن و براي آيندهات برنامهريزي كن.

منبع : ؟؟؟

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/08  |
 مشکلات
يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.  پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود
.
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.
 

هيچ اتفاقي نيفتاد!!!
 در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند. 
چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن،  راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند. 
گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.
اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم .
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/06  |
 بهتر زندگي كنيم
بهتر زندگي كنيم
 
افلاطون ميگويد :‌ زندگي‌اي كه آن را بررسي نكرده باشيد ارزش زيستن ندارد. حقيقت اين است كه هيچ هديه‌اي ارزشمندتر از اين نيست كه راهي براي شناخت خود حقيقي پيدا كرد. همواره بزرگترين عجايب، اعجازها و شگفتي‌ها در درون خود ما اتفاق مي‌افتد كه منتظرند خود را بر ما آشكار سازند. و اينچنين حالتي روشنگري‌هاي عميق و كم نظيري را همراه انسان مي‌سازد .
 
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/03  |
 نکته
صاحب حالی گفته است :

مردم می گویند :

                      چشم بگشایید تا ببینید !

من می گویم :

                      چشم ببندید تا ببینید !

                                                                                            کشکول شیخ بهایی

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/03/01  |
 
 
بالا
--> eXTReMe Tracker