تبليغاتX
پرستوی مهاجر
دین ، اجتماع ، اعتقاد و خاطرات دنیای گذران من
 از خدا خواستم ...
از خدا خواستم ...
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/30  |
 خدا
خدایا من تو را در خلوت شب های عشاق می جویم. در سکوت دلنشین نیمه شب که همه موجودات عالم در خوابند، تو را در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه حیات است می بینم تو را در آوارگی و سرگردانی پرندگان عاشق شهرمان می جویم.و یا در قطره شبنم نشسته بر برگ گلی و یا قطره ای که از شاخه باران زده می چکد، می جویم. من تو را در سوسوی ستارگان دوردست که آسمان شب را به زیبایی می کشانند می جویم. خدایا من تورا در سینه ای که به ظلم و ستم دریده می شود و به خون می تپد، ویا در اولین دم نوزادی که زندگی اش را با شور می آغازد، می جویم. من تو را در سخت ترین سنگ های روی زمین، در لطیف ترین غنچه های بهاری می جویم. خدایا من تو را در همه اینها می جویم . تو در تمام ذرات وجودم جریان داری و با منی، اگر چه من قادر به دیدنت نیستم . هر لحظه و هر کجا، دستم گیر.
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/27  |
 ای راز ، ای رمز


|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/21  |
 خدا ما را می بیند
People see God every day; they just don't recognize Him
مردم هر روز خدا را می بینند، فقط او را تشخیص نمی دهند
 
Let God love others throght you
and let God love you throght others
بگذار خداوند دیگران را به وسیله تو دوست بدارد و تو را به وسیله دیگران
 
God understands our prayers even
when we can't find the words to say them
خدا دعای ما را می فهمد، حتی وقتی کلمه ای برای گفتنش پیدا نمی کنیم
 
When you'r self-esteem is low
think about being created in the image of God
هر وقت احساس احترام به خود در شما کاهش یافت
فکر کنید که خداوند شما را به صورت خودش آفریده است
 
We may have different holidays and different prayers
but we have the EXACT SAME God which means
we are more the same than we are different
ممکن است ما تعطیلات و دعاهای متفاوت داشته باشیم
اما همگی دقیقا یک خدای واحد داریم
این نشان می دهد که شباهت های ما بیشتر از تفاوت های مان است
 
Every evening I turn my worries over to God
He's going to be up all night anyway
هر شب نگرانی هایم را به خدا وا می گذارم
او به هر حال تمام شب بیدار است
 
God is a circle whose center is everywhere and
whose circumference is nowhere
خداوند دایره ایست که مرکزش همه جاست، و محیطش هیچ کجا نیست
 
God gives the nuts but he does not crack them
خدا گردو را می دهد، اما آن را برای مان نمی شکند
 
Rebellion to tyrants is obedience to God
سرپیچی از فرمان ظالم، اطاعت از امر خداست
 
God has never given us a dream without also
including the power to achieve that dream
خداوند هرگز به ما رویایی نمی دهد که توان تحقق بخشیدن به آن را نداشته باشیم
 
God has given us two hands-one to receive with
and the other to give with
We are not cisterns made for hoarding
we are channels made for sharing
خداوند به ما دو دست داده است، یکی برای گرفتن و دیگری برای دادن
ما مخزن هایی نیستیم که برای ذخیره چیزها ساخته باشند
ما کانال هایی هستیم برای تقسیم چیزها
 
If God gave you everything you asked for
where would you put it
اگر خداوند همه چیزهایی را که می خواهی به تو می داد
آنها را کجا جا می دادی؟
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/21  |
 نماز
رسول خدا (ص) فرمود :

تا زمانی که فرزند آدم بر نمازهای پنجگانه مواظبت کند ، شیطان از او وحشت دارد . اما همین که آنها را ضایع کرد ، بر وی دلیر می شود و او را در بلاهای سخت می افکند .

                                                                                                          میزان الحکمه

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/19  |
 

این شعر هم تقدیم به همه دوستان برای روزایی که اینجا نیستم :

 

آي آدماي مهربون                  به قول اون شيرين زبون

پنجره‌ها رو وا كنيد                 به هم ديگه نگاه كنيد

دنيا بقا نداره                         با كس وفا نداره

زمونه بي وفا شده                 عمرا ديگه كوتا شده

كاري برا خدا كنيد                   گره زكاري وا كنيد

يهو ديدي در وا مي‌شه            عزرائيل هم پيدا مي‌شه

بيخ گلوتو مي‌گيره                   نفس كه پايين نميره

می خوای خودتو رها كني        همسرتو صدا کنی

كاري ازت بر نمي‌ياد                صدات ديگه در نمي‌ياد

عين چراغ خاموش مي‌شي      دو تا گوش و یه سر مي‌شي

بچه‌ها ازت رم مي‌كنن              اخمها رو در هم مي‌كنن

مي‌گن بابا رو ور داريد               اينجا تو خونه نگذاريد

اگر به خاك نمي‌سپاريد             بريد تو مسجد بذاريد

اهل محله با شتاب                  با شور و حال و التهاب

مرده شوره با آب و تاب              ميندازنت ميون آب

حسابي پاكت مي‌كنه               مي‌شوردو خاكت مي‌كنه

همسر خوب و با وفا                  مريم و هاجر و رضا

حسن و حسين و مرتضي          مي‌شن برات صاحب عزا

يه هفته زاري مي‌كنن               خوب عزاداري مي‌كنن

وقتي كه هفته شوم مي‌شد      مصيبتها تموم مي‌شه

اگر كه مال داشته باشي           يا پولي انباشته باشي

مي‌رن يه قاضي مي‌يارن           ميونشو خط مي‌زارن

تموم مي‌شه بده و بستون        تو مي‌شي خاك قبرستون

زير يك سنگ صد مني              مي‌يان با گرز آهنين

اگر حلال باشه مالت                خوشا به حال و احوالت

من اربابم يا تاجرم                   يا كه بزن بهادرم

دكترم و مهندسم                    يا كه وكيل مجلسم

سپه‌بدم يا تيمسارم                مدال افتخار دارم

آقاي مسجدالرضام                  پسر حاج آقا مرتضي‌ام

كاري بين(به این)حرفا ندارن      دمارتو در ميارن

«جز آدماي متقي                  واي به حال مابقي»

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/13  |
 توشه عمر
توشه عمر
چون درای کاروان     در میان شبروان   بانگ عمر ما   می رسد به گوش
با گذشت این و آن    می دهد ندا زمان    هر سحر که ای    خفتگان بهوش
بی خبرآمدی    همچو رهگذر    بی خبر می روی    توشه ای ببر
عمر دیگر    کی دهندت  داستانها  در زبانها     مانده از کاروانها
زین حکایت    با خبر شو    تا بماند داستانی    از تو هم بر زبانها
نیمه شب از رهگذری     می گذری در سفری
بی خبر از قافله در گوشه صحراها
در دل این دشت سیه     جان تو ای مانده به ره
گم شده در پیچ و خم     شوق و تمناها
نکنی گر هوسی   ملکوتی نفسی   تو که مرغ فلکی   منشین در قفسی
                  ز چه دلبسته شوی   به خدا خسته شوی   چو مرادت نبود   به مرادی برسی
                     چون درای کاروان     در میان شبروان   بانگ عمر ما   می رسد به گوش
با گذشت این و آن    می دهد ندا زمان    هر سحر که ای    خفتگان بهوش
 
از رحیم معینی کرمانشاهی
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/13  |
 دو در فولادی درست کن یکی رو به گذشته و دیگری رو به آینده و آنها را ببند

برای رها شدن از گذشته، برای رها شدن  از آینده، زیستن در زمان حال یک ضرورت اساسی است. در آن صورت انرژی ها اینجا متمرکز میشوند و این لحظات کوچک نورانی میشوند و شما کل انرژی تان را در آن جاری می سازید. در آن صورت شادی و نیکبختی ظهور میکند. اگر اکنون شما احساس بیچارگی و افسردگی می کنید دلیل آن  این است که دارید در گذشته و آینده زندگی می کنید. انسان بدبخت، گذشته و آینده دارد، انسانی که سعادت را احساس میکند فقط لحظه را، دقیقا همین لحظه را دارد. او در حال زندگی میکند.

انسان می تواند کل حیاتش را در تازگی بگذراند، میتواند تمام زندگی اش را مثل یک کودک سر کند، انسان میتواند بزرگ شود و در عین حال در سراسر زندگی حالت بچگی خود را حفظ کند. در لحظه زیستن، هنر است. انسانی که در دم زندگی میکند هرگز پیر نمیشود. به بلوغ می رسد اما پیر نمی شود . او واقعا رشد میکند، پیر شدن اصلا به معنای رشد نکردن نیست، پیرشدن همانا مرگ تدریجی است. پیرشدن همان مبادرت به خودکشی است. انسانی که در لحظه زندگی میکند هیچوقت به آن صورتی که مردم پیر می شوند ، پیر نمیشود. او هرگز دانشمند نمیشود، او همیشه بی گناه است، همیشه کنجکاو است، همیشه ذوق زده و پر از حیرت است. هر لحظه برای او چیز تازه ای به همراه دارد. او آماده است تا ابعاد تازه ی زندگی را کشف کند. او همیشه دل به دریا می زند. او یک کاشف است. او هیچوقت از زندگی بیزار نیست. او هرگز بی حوصله نیست.

گذشته و آینده را بر خود تحمیل نکنید. دم غنیمت است. چرا باید آن را با فکر کردن درباره ی چیزهایی که  ارزشمند نیستند به هدر دهید؟ بگذارید یکایک این لحظات لحظاتی سرشار  از شادی باشند.

بگذارید آن شادی بزرگ بدل به نیایش، بدل به ذکر شود. آن شادی بدل به ذکر خداوند شود. یادآوری خداوند تنها تکرار الله، الله ، الله نیست . وقتی شما پر از شادی باشید خدا را در ژرف ترین هسته وجودی تان حاضر و ناظر می بینید. نه اینکه آن را تنها با لب و زبان تکرار کنید. در آن حالت کل وجود شما، تمام یاخته های وجود شما، هر ذره از وجود شما الله را فریاد می زند و  الله الله می گوید. این دیگر چیزی نیست که بر زبان شما جاری شود بلکه در تمام وجود شما جاری است. این یادآوری شفاهی و زبانی نیست، این ذکر یک امر وجودی است.  این یادآوری همیشه با شما هست و همیشه با شما می ماند و بدل به حس و حال درونی شما می شود و شما در آن خوشی، در آن شادی زندگی میکنید.

 

 

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/10  |
 شعری از مخفی بدخشی

چون در مورد پست قبلی نظر ندادین شیفتش دادم پایین :

ندانم چون کنم يارب دل دیوانه ی خود  را             ندارد الفت صحرا نه ميل خانه ی خود را

شراب عشق را کردند از روز ازل قسمت               من از روز اول پر کرده ام پيمانه ی خودرا

شب تارم نشد روشن زعشقی همچو پروانه        مگر از دست خود آتش زنم کاشانه ی خود را

بکن قصديکه با من داری ايچرخ جفاپرور                که کردم فرش راه سيل غم ويرانه ی خودرا

زآهم همچو نی آتش بجان رفته زليخارا               کشم تا در نيستان ناله مستانه ی خود را 

ندارد مزرع دنيا  بجز  غم  حاصلی ايدل                بسوز از برق آهی خرمن بيدانه  ی خود را

 رسد از دوستانم زخم ها بردل از آن داغم            غنيمت ز آشنايی صحبت بيگانه ی خودرا

نديدم در جهان بی وفا از کس وفا مخفی              که تا سازد فدای شمع اوپروانه ی خودرا

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/07  |
 نظر خواهی
چکار باید کرد تا حال و هوای روحانی خویش را هنگام حضور در هر محفل و مکانی حفظ کنیم ؟

دقت بفرمایید که منظور من مرتکب گناه شدن در آن محیطها نیست . چکار کنیم که در هر محیطی خودمان باشیم . آن خودی که در لحظه های با خدا بودن ، هستیم . در لحظاتی که یک حداقل نیرو و انرژی برای در راه خدا بودن ( یا در راه شیطان نبودن ) داریم ؟

لطفا نظر بدین و الا حلالتون نمی کنم .    

 

==========================================================
جواب اول :

بايد اعتقاد راسخ داشت که:

الم يعلم بان الله يري ؟؟!!
و
يا اگر توان مرقبت نداريم

همان دعايي را بكنيم كه امام سجاد فرمودند:

خدايا هر گاه دلم و جانم جولانگاه شيطان قرار گرفت في الفور مرگ مرا برسان.
الهي آمين.


سید محسن : http://m-shorideh.persianblog.com/ 

===========================================================

|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/04  |
 باز هم عشق
بر صليب
  بر صليبم ،
ميخکوب !
خون چکد از پيکرم ، محکوم ِ باورهای خويش .
بوده ام ديروز هم آگاه ، از فردای خويش .
مهرورزی کم گناهی نيست ! می دانم .
سزاوارم ، رواست .
آنچه بر من می رسد ، زين ناسزاتر هم سزاست
در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست .
*
مهرورزی کم گناهی نيست !
کم گناهی نيست عمری ، عشق را ،
چون برترين اعجاز ، باور داشتن .
پرچم اين آرمان پاک را
در جهان افراشتن .
پاسخ آن ، اين زمان :
تن فرو آويخته !
با نای ِ بی آوای خويش !
*
ساقه ی نيلوفری روييد در مرداب ِ زهر !
ای همه گل های عطر آگين ِ رنگين !
اين جسارت را ببخشاييد بر او ،
اين جسارت را ببخشاييد !
جرم نا بخشودنی اين است :
« ننشستی چرا بر جای خويش ؟ »
*
جای من بالای اين دار است با اين تاج ِ خار !
در گذرگاه ِ شما ،
اين تاج ، تاج ِ افتخار .
جای من، تا ساعتی ديگر ، ازين دنيا جداست ،
جای من دور از تباهی های دنيای شماست ؛
ای همه رقصان !
درون قصر ِ باورهای خويش !
 
فريدون مشيری
|+| نوشته شده توسط مهاجر خسته در 85/02/03  |
 
 
بالا
--> eXTReMe Tracker