در اين ظلمت شب اندوه تنهائی
چه می پيچم بخود چون پيچکی بر شاخهء هستی
چه ميسوزم به سان هيزمی در آتش عشقی توان فرسا
ز در جانفزای قلب محنت بار!
و می پرسم ز تنها شاهدم در اين شب غمگين تنهايی
خداوندی که بيدار است و می بيند سرشگم را
:چرا آخر نمی ميرد دلم در بی کسی های شب اندوه؟!
و آخر از چه رو اين عاشق سرگشتهء غمگين
نمی يابد بد ل ا ميد وصلی را؟؟؟!!!
باميد خداوندی که هرگز قلب انسان را
ز خود نوميد و ا ز درگاه خود رانده نمی سازد
چرا همچون پرنده بر سر بام دل انسان
به شور و رغبت و شوقی فزون بنشست
؛ اميدی سرخ؛ به نام عشق ...
و ناگه پرکشيد و رفت ...
؛( بدون آنکه خود خواهدو پريدن را )؛!
کسی او را پراند ...........
و دست او همواره پنهان است
چه نامم اين پریدن را؟!
بگويم دست تقدیر است؟!
ولی هرگز نميدانی !!!
ز چشم آدمی پنهان فقط اين نيست!
گهی ديدن ، شنيدن، باز پرسيدن
و تنها ؛ هيس؛ !!! ساکت باش
خدا اينگونه ميخواهد!!!
ولی در باور من نيست
به من تنها بگو يارب
اگر نتوان توکل بر تو هم کردن
چه سان بايد در اين ظالم سرای
دو ن نامردی... به اسم زندگانی
؛ زنده بودن ؛ را ... توان بخشيد؟!
و بر نوميدی دل چيرگی چّون داشت؟!
اگر دل از تو هم نوميد بايد کرد؟!
که اين ديگر توانم نيست!!
بگو يارب چه معنايی است؟
تضاد اينهمه انديشه و اعمال؟!
کدامين باور ی اينگونه پا برجاست؟!
که با يک باور ديگر ...
به ويرانی نيانجامد؟!
و ديگر بار،به سرگردانی آدم نيانجامد؟!
که حيران مانده در هر باوری ...
پر شک و پر ترديد !!!!
کدامين راه ... کدا مين فکر ... کدامين عشق...کدامين غم
به راه رستگاری ره برد آخر؟؟!!!
چرا اکنون مرا اينسان پريشان می نهی بر جای؟!!!
ز حيرت لحظه لحظه باز می پرسم
ز خود اين پرسش ديرينه را هر دم
کد امين راه....کدامين راه.... را بايد
به راه زندگی پيمود؟!
همان راه درستی را ... که گر پيمودنی باشد
سرانجامش به ناکامی نباشد باز!!!
وگر اين گفته ها را ناشنيده بايدم پنداشت
چرا گفتی؟! ...که سرگردان بمانم در ره رفتن
ببینم صد تمسخر را
که میگویند:
چرا ساده لوح و خوش باوری اینسان؟!
و آنهم در چنین دنیای تزویری!!!
ز این خوش باوریهایت حذر کن
تا که نشکستی
بدست مردم دنیا!!!
"خـــداونـــدا "
و گر بايد چو آن آويزه بگوش خود نگه دارم
تمام گفته هایت را
چرا پايان آن اينگونه غمبار است؟!
که اعمالش مرا در نزد دنيای دروغ و ظلم
به مجنونی کند شهره؟!
چرا يارب نمی يابم ، رهی تا بازبگشايد
ره بر تو رسيدن را؟!
بدون آنکه در ديوانگی شهره شوم آخر!!!
چــــرا يـــارب
چرا يارب هر آنکس راه تو پيمود
به نزد ديگران هرگز نشد باور؟!
چرا يارب دروغ و نا درستی ها
به چشم و قلب انسانها خوش آيند است؟!!!
"چو ميگوئی دروغی"...باورت دارند!!!!
چو ميگوئی حقيقت را .... ترا دیوانه پندارند!!!
و با يک سادهء جا مانده از دنيا
که از رنگ فریب مردم دنيا
نميداند کلامی را ...نمی بيند به دنیا دام و صیادی !!
"اسیر خوشخیالی های رویائیست
ترا هر دم به رنجی ...سخت آزردند
و يا با ديدهء ترديد ...ترا زير نظر دارند
که او ديگر چگونه آدمی در بين انسانهاست
چو ؛ او؛ ديگر ميان مردمان کمياب و نا پيداست!!!
و شايد زير اين چهره ...فريبی تلخ پنهان است!!!
عجب دنيای غمناکی...عجب دنيای غمناکی!!!
عجب در اينهمه پندار بی سامان ...
ميان مردمی دور از تو ای يارب......
مرا خود رهنمايی کن ...
که بس آ زرده از اين مر دمان هستم
و بس دلتنگ!!
و بس بی همزبان... تنها!!
http://fsheida.blogfa.com/8407.aspx